لیوان چای رو گذاشت لبه ی پنجره و همونجا ایستاد،با انگشتای دستش روی لیوان ریتم بازی میکرد ،حس کردم خیلی پرِ ،و نمیدونه باید از کجا شروع کنه!
گفتم : چرا نمیشینی !؟
◇استرس دارم
●خب چرا؟
◇بهش گفتم بره پشتِ سرشو نگاه نکنه!
● پس تو نگرانی ،نگرانی که متوجه حرفت نشده باشه و واقعا بره ،درسته؟؟
◇دقیقا
●مگه دوسِت نداره؟
◇خیلی
●مطمئنی؟
◇آره
●نه ،اگه مطمئن بودی دوسِت داشت،نمیزاشتی چاییت انقدر سرد شه . اگرم اون دوسِت داشت نمیزاشت انقدر به ستوه بیای که بهش پیشنهادِ رفتن بدی ! آدم وقتی مطمئن نیست و نتیجه رو نمیدونه دلشوره میگیره!
◇میشه حرفشو نزنی؟؟
●باشه
چشاشو ریز کرد و چند ثانیه ای بهم خیره شد!
◇امروز چندشنبست؟
●چهارشنبه !
◇غروب باید میرفت مطبِ دُ...
گوشیش زنگ خورد،چشماش از تعجب و ذوق درشت شد، خواست لیوان چای رو رها کنه که افتاد روی زمین و شکست .
◇دیدی دوستم داره؟دیدی نمیتونه بره! فعلا جواب ندم بهترِ!
لبخندِ بیریختی زدم ،میدونستم عشق بدجوری دست و پایِ عقلو چهارمیخ میکنه!
مونا فرّخی
از آرزویش ......ما را در سایت از آرزویش ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88