گمون کنم ۱۹ سالم بود که با رفیقم میرفتم تعلیمِ رانندگی، مربیمون اعتقادی به آموزش توی کوچه و پس کوچه نداشت و اکثرا میرفتیم کمربندی یا جاهای شلوغ،همیشه هم یک فلاسکِ آبجوش همراهش بود و یکی دوبار چای میخورد. فکر کنم جلسه ی سوم بود که گفت بریم سمتِ یکی از کمربندی ها، من راننده بودم و اونروز دوستم نیومد .خواهرم روی صندلی عقب نشسته بود، همه چی داشت خوب پیش میرفت که حس کردم خیلی به فرمون چسبیدم و راحت نیستم ، خواستم ریلِ صندلی رو تنظیم کنم که یهو دیدم کنارِ خواهرمم،و کلا پام از کلاچ و ترمز جدا شده، ماشین رفت سمتِ جدول، مربی حواسش به چایی ریختن بود که هُل شد و آبجوش ریخت روی پاش ،درحالی که داشت میسوخت فرمون رو چرخوند و پاشو گذاشت روی ترمز ...
چند سانتی متریِ جدول ماشین وایستاد.
چشاش گرد شده بود و دهنش نیمه باز ! فکر میکردم الان منو پرت میکنه بیرون، تنها جمله ای که ازش یادمه اینه که گفت: هیچ جا تعریف نکن که من حینِ تعلیم چایی میخورم!
مونا فرّخی
از آرزویش ......ما را در سایت از آرزویش ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89